دوباره تنها شده ام دلم گرفته است . چرا هیچ کودکی به من لبخند نمی زند؟
چرا هیچ غنچه ای به یاد من باز نمی شود؟ و هیچ بارانی از ناودانهای
شکسته ی خانه ام عبور نمی کند؟
دوباره دلم هوای تو را کرده است.
خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت از باران می نویسم.
یادت از بالای فرشته ها در کنارم می افتد و گلهای داوودی لحظه های را مترنم می کند.
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم پروانه ای تو را سرود و خاکستر شد
دوباره می خواهم بسوی تو بیایم تو را از کجا می توان دید؟
در آواز شباویز های عاشق؟
در چشمان یک آهوی مضطرب؟
در شاخه ی یک مرجان قرمز؟
در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟
در عطر پرتقالهای تنکابن ؟یا در شعر نیمه تمام شاعری که دیشب برای همیشه سکوت کرد؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو بنویسم و از سیب هایی که هیچ گاه
به دیدنم نیامده اند گله کنم.دلم می خواهد تو نامه های را بخوانی وجواب آن را به نشانی همه ی غریبان جهان بنویسی.
دوباره تنها شده ام. کاش می توانستم در بیشه ای گمنام زیر سایه ی شمشادها باشم .کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم
دوباره تنها شده ام کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از
گوشه ی افق برایت آواز بخوانم .
دوباره تنها شده ام دوباره شب و تبش این دل بی قرار و دوباره سایه ی حرفهای تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه آسمانها کنار بروند.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره بشوند و من تو را در چشمانم بنشانم
دوباره شب و دوباره تنهایی و دوباره خود کاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود.
دوباره شب و یاد تو که این دل تنها را بیدار نگاه داشته .